خانه پدر

 

 

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی

سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی

مرغ کوه طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

ای خدای من :

                                   

 

 

 

 

آنگه که سخنم  از ستایش تو باز می ماند؛ ستایش مرا با نوای سازم

 

بپذیر...

 

 

اتاق محقرت را ترک کن ساز خود را بردار و به دامنه دشتهای سبزرنگ

 

بیا در گوشه دنجی بنشین و فارغ از آدم  و آدمیان بنواز بگذار دنیا به

 

هرکجا که می خواهد برود آخر نیلوفران آابی در انتظار شنیدن نغمه

 

های تو هستند .....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                      

گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن
ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن
 
بنمای روی خود ز پس پرده آشکار
یک باره راز هر دو جهان آشکاره کن
 
وقتی که چاره دل عشاق می‌کنی
درد مرا به نیم شکرخنده چاره کن

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٦ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                   

در گذشته جوانی بودم مومن و دیندار، حریص در عبادت و پرهیزکار. یاد دارم

شبی مهمان زیادی در خانه داشتیم، من مشغول عبادت و شب زنده‌داری بودم و

مهمان‌ها همه خوابیده بودند. به پدرم گفتم: هیچ کدام از مهمان‌ها عبادتی نکردند

و قرآنی نخواندند، چنان در خواب غفلتند که گویا نخوابیده‌اند بلکه مرده‌اند. پدر

که مرد میانه‌رویی بود گفت: پسرم تو هم اگر بخوابی بهتر است از این که در کار

خلق خدا دخالت کنی.بندگان مدعی فقط خود را می‌‌بینند، اما اگر از چشم خدا به

بندگان دیگر هم بنگرند کوچک‌تر از خویش نمی‌‌یابند

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٦ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                     

 

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح بر انگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید

ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد

تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٤ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

عزیزان  از همراهی شما در برنامه کتابخوانی

ممنونیم . برای  این هفته  کتاب زیر

پیشنهادمیشود:

 

                                      

  ((    رفیق اعلی      ))

                                         

 نوشته  کریستین بوبن

 

 «هریک از کتابهایم تابلویی است از یک گوشه زندگیم. من دوست دارم در

کتابهایم «زندگی» را نقاشی کنم،. «هستی» را بسرایم، «عشق» را بنوازم،

«مرگ» را رنگ آمیزی کنم، «تقدس» را به آواز درآورم ...»

          

   

رفیق اعلی: روزنه ای به زندگی

فرانچسکوی قدیس

پدیدآورنده: کریستین بوبن، پیروز سیار (مترجم)

ناشر: طرح نو - 30 اردیبهشت، 1385

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۳ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                

خلاق باش . نگران نباش چه میکنی (انسان کارهای زیادی

باید انجام دهد) اما هر کاری را مبتکرانه ، از روی شیفتگی

و اخلاص انجام بده آنگاه کار تو عبادت میشود .

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۳ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                   

               « یک عاشقانه آرام »

                                                  اثر نادر ابراهیمی

                     ***************************

                             بخش ویژه برای

عزیزانی که مایل هستند نظر خودرا با بقیه دوستان در میان بگذارند

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٢ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

          

چه فروشگاهی بهتر از فروشگاه ِ این عالم هست؟!

وقتی یک دانه ی گیاه میکاری، هزاران هزار دانه می شود،

همه اش برای تو.  وقتی یک گل به کسی میدهی، هزاران

هزاران گل از دیگران میگیری؟ می دانی عزیز، تو روی

گنج داری زندگی میکنی و امیدوارم این را بدانی.

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۱ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                

 

پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی‏خواند

پشت سر باد نمی‏آید

پشت سر خستگی تاریخ است

 

( سهراب سپهری )

********************************************************

 

بخاطر داشته باشید که آینه اتومبیل برای این نیست که رو

به عقب رانندگی کنید باید از گذشته درس بیاموزیم نه اینکه

در گذشته‏ها زندگی

(  آنتونی رابینز )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

اگر از شما بپرسند  شرقی ترین نقطه دنیا کجاست ؟خواهید گفت : ژاپن

اگر از شما بپرسند  غربی ترین  نقطه  دنیا کجاست ؟خواهید گفت :آمریکا

و تعجب نخواهید کرد  که این دو کشور  همسایه هم هستندشرقی ترین نقطه  در کنار  غربیترین نقطه قرار دارددر دنیای ذهن آدمها هم غربی ترین نقطه و هم شرقی ترین نقطه در کنار هم قرار دارندما خیال می کنیم خود خواهی  نقطه مقابل نوعدوستی است

اما آیا چنین است ؟!فرد خود خواهی را در نظر بگیرید که برای  منافع خودش حاضر است دیگران را زیر پا بگذارد

او با تمام خود خواهی اش  یک سیستم را ساخته  و در راس آن قرار گرفته در این لحظه

تمام وجود  او صرف ساختن این سیستم  می شود (شرقی ترین نقطه )

بنابراین پس از رسیدن  به اوج خود خواهی  با اعضای سیستم خود بسیار مهربان می شود

هوای آنها را دارد   از آنها  حمایت می کند برای کمک به آنها از منافع  خود می گذرد (غربی ترین نقطه )خود خواهی در نقطه عطفش به نوع دوستی منجر می شود  و بالعکس

به زندگی خود نگاه کنید

خود خواهی و نوعدوستی   ریاضت و  شهوترانی خشونت و زهد  باهم همسایه اند

این نکته ای است که به آن جدی اندیشید

                                                    ( علی رشوند )

*****************************************************************************

این مطلب زیبا نوشته دوست عزیزمان آقای علی رشونددر وبلاگ « هرانک » میباشد .

http://www.rashvand5286.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٠ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

...دیشب گریستم حتی به خاطر کوروش که دستور داده بود نماد مرد هخامنشی گل لوتوس باشد...

گل نیلوفر که در مرداب می روید...تا هر ایرانی بداند در سختی ها باید زیباترین ها را بیافریند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٩ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                    

همواره بخاطر بیاور که در اوجی معین دیگر ابری نیست اگر زندگیت ابری است به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

    

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
                تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                  

آنکه سوال می کند  عالم تر از آن کسی است که جواب می دهد

سوال همواره مقدم بر  جواب است

کسی که سوال طرح می کند لایق تمجید و تکریم  می باشد

سوال موتور  پیشرفت است  ،سوال  محرک دانستن است

درخشش تمدن امروز  بشریت ریشه  در طرح سوالاتی دارد

که قرنهای متمادی  دانشمندان  و متفکرین را به تفکر واداشته است

                                                                                       ( علی رشوند )

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

متن حاضر از نوشته زیبای دوست خوبمان آقای علی رشوند در وبلاگ

« هرانک » انتخاب شده است . http://www.rashvand5286.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٧ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .

هر حبابی، دیده ای در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»

می کنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهر ورزان همرهی !

(فریدون مشیری)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

             

وطن ...
وطن ...
معنی این واژه را
من در غربت فهمیدم
...


 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٦ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

 

انسانها معمولا ما را تشویق میکنند که به بهای از دست دادن کنجکاوی ،احتیاط را برگزینیم و به قیمت از دست دادن ماجراجوئی ، به امنیت متوسل شویم .از مجهولات برهیزیم و پا به وادی نا شناخته هانگذاریم . ولی به این حقیقت توجه کنیم که زندگی که در آن لذت کشف کردن  نباشد، حتما طعمی امتحان شده و تکراریست..........

بروید و عالمهای نا شناخته  در وادی علم ، هنر ،موسیقی را کشف کنید و لذت ببرید.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٦ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                

کوه ها را در یاب !

دشتها ، جنگل ها و دریاها را در یاب !

در حاشیه شهری بنشین ، کناره کویری را بپیما ، تن را به دریا بسپار ،

ارتفاعی را زیر پا بیاور ، شاید بتوانی از راه تزکیه ی روح ، شهرها را هم

نجات بدهی ، و.....بچه ها را .                    ( صفحه ۱۹۱)

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٥ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                 

او زنی زیباست نه بسی برتر از زیبا او نفس زندگی در لطیف ترین درخشش صبحگاهی آن است .شما او را نمی شناسید و هیچ یک از پرده هایی را که نقاشان از چهره او پرداخته اند ندیده اید ، با این همه زیبایی او پیداست ،
زیبایی سیمایش ، نور نشسته بر شانه هایش هنگا می که روی گهواره کودک خم می شود .

او زنی زیباست چون عشق خویش را به مانند جامه ای از تن به در می کند تا با آن عریانی کودک را بپوشاند
زیبایی مادران بی نهایت شکوهمند تر از عظمت طبیعت است . گونه ای زیبایی ست که به تصور در نمی آید ،اگر چه مسیح هیچ گاه از زیبایی سخنی نمی گوید اما هرگز با چیزی غیر از آن دمساز نیست ،زیبایی از عشق پدید می آید ، همانگونه که روز از خورشید و خورشید از خدا...
مادران بار خدا را بر دوش دارند .
هیچ تقدسی عظیمتر از تقدس مادرانی نیست که شستن کهنه ها و گرم کردن فرنی و حمام کردن کودک آنان را از رمق انداخته .
حس مادر انه همان خستگی به زانو در آمده است ، همان مرگ بلعیده شدهزن چگونه موجودی است ؟
هیچ کس را توانایی پاسخ گفتن به این پرسش نیست ، اگر چه جمله آدمیان را زن به دنیا آورده و غذا داده و در گهواره پرورده و مراقبت کرده و تسلی داده ، زنان در مرتبه خدای گونگی نیستند .
زنان نفس زندگی اند، چرا که زندگی نزدیکتر از هر چیز به لبخند خداست ، زنان به نیابت خدا پاسدار ساحت زندگی اند
زن کسی ست که در هیچ جایگاهی قرار نمی گیرد و جایگاه خود را نیز نمی پذیرد
و در عشقی که پیوسته آن را می طلبد و می طلبد و می طلبد محو می گردد...
این زمان مانند کودک یا قدیسی می شود که در جوار لبخند خدا و زنان مقام می یابد

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٥ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                  

زن

هنگامی که در کارهای خانه ، به این سو و آن سو میروی

اندامهایت آواز میخواندبه گونه جویباره ای

از تپه ای میان ریگهایش........

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٤ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                           

                          

روز مادر به همه بانوان که زندگی را با عشق و محبتشان معنا دار میکنند و حماسه از خود گذشتگی و صبر ومقاومت را در عمل به خانواده میاموزند مبارک باد .

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱۳ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                  

مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

    

ای زن ، تو با انگشتانت

بر هر چه داشتم دست کشیدی

و نظم همچون  موسیقی ، پیدا شد ........

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٢ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

  

دیوانه بمانید، خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

             

به خاطر هراس از دست دادن؛ چه چیزهایی را از دست داده ایم !

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱۱ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                         

آه ، فرزند راه دور !

                       بیــا.....
هر چه داری تو آرزوی اینجاست.......

                                                                                    ( مهدی اخوان ثالث )

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                         

پاکدامنی  ، ثروتی است

                      که از فــــزونی عشــــق میاید

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                   

کشتی در ساحل بسیار امن تر است، اما به این خاطر ساخته نشده

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

       

همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری،

                   برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی ست.....

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۸ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

 

گل از تو گلگون تر

 

امید، از تو شیرین تر.

 

نمی شود، پائیز

 

  -فضای نمناک جنگلی اش

 

  برگ های خسته ی زردش-

 

غمگین تر از نگاه تو باشد.

 

نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

 

                             که مردی روستایی و عاشق

 

                             با صدایی صاف

 

                             در اعماق درّه می خوانَد

 

                             در شمالِ شمال

 

                             رنگین تر از صدای تو باشد.

 

 

 

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 

 

      

متن انتخابی برگرفته از کتاب «یک عاشقانه آرام »اثر نادر ابراهیمی

است . از دوستان عزیزی که مایل هستند خواهش میکنیم تا جمعه

آینده این کتاب را مطالعه فرمایند ودر همین وبلاگ در قسمتی که فقط

روزهای جمعه باز خواهد شد نظرات خود را با بقیه در میان بگذارند .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

           

خدایا، اندیشه و احساس مرا به حدی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید شبه آدم های اندک را متوجه شوم ، چه ، دوست می دارم بزرگواری گول خور باشم تا ، همچون اینان ، کوچکواری گول زن..........

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٧ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                                                         

 

سعی کنید روزی خاص در هفته درب ِ منزلتان را به روی دوستانتان باز کنید. کتابی بین خود تقسیم کنید و هر کس بخش مربوط به خودش را که از قبل خوانده، برای بقیه تعریف کند. بعد از چند جلسه می بینید چقدر کتاب با هم خوانده اید. چند شب در هفته دلتان گرم است که منزل دوستان دعوت دارید. سعی کنید پذیرائیتان در حد چای و بیسکویت باشد، تا نه به خود و نه به دیگران فشاری بیاید. این جلسات یقیناً دلتان را گرم می کنند.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٧ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                          

بیخودى مى‏گفت در پیش خداى،
«کاى خدا آخر درى بر من گشاى!»
رابعه آن‏جا مگر بنشسته بود،
گفت: «اى غافل، کى این در بسته بود؟!»

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                   

هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، شاید فکر کنی  من پیرمردم و  حرفهای خنده دار می زنم .

 

اما به گمان من ،" تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری ."
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٤ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای  مدتی سکوت کردیم........

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٤ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                   

هر گاه شاعری را دیدی که می گفت:

"در زندگی ی خود دوبار عاشق شده ام!"

بدان هرگز عاشق نشده است......

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٤ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

         
روزی مردی خواب عجیبی دید، اون دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنهانگاه می کند ، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هائی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند، وآنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،‌گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هائی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شما ها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:‌این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم .مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است ، مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر
نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
              ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
                     دانی که رسیدن هنر گام زمان است

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٤ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                                 


به شخصی گفتند:((تو پیر شده و عمرت را بیهوده تلف کرده ای،توبه کن و به سفر حج برو.))گفت:((خرج سفر ندارم)) گفتند:خانه ات رابفروش و خرج سفر کن.))گفت:((اگر خانه را بفروشم و به سفر حج بروم،وقتی برگشتم،کجا بنشینم؟و اگر نخواهم باز گردم و مجاور کعبه شوم،ایا خدا به من نمی گوید که ای دیوانه!چرا خانه خودت را فروخته وبه خانه من آمده ای؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۳ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست

  در شکرینه یقین سرکه انکار نیست

گر چه تو خون خواره​ای رهزن وعیاره​ای

   قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست  

                کان شکرهاست او مستی سرهاست  او                  

  ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوانیست

                 هر که دلی داشتست بنده دلبرشدست                 

     هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست

گل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست

    پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست

جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان

  نار نماید در او جز گل و گلزار نیست

ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو

  رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست

   ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن

  کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۳ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

      

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا 
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی د ر بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره ی شما، با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند...
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود،
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

               

 

بخشی از سخنان ملا صدرا برای مردم کوچه و بازار، برگرفته از کتاب ”مردی در تبعید ابدی“ نوشته ی ،نادر ابراهیمی.
ملاصدرا با صوت دلنشین و صدای داوودی اش، اینگونه با مردم کوچه و بازار سخن میگوید:
-ای بــرادر! خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان؛ اما به قدر فهم تو کوچک میشود،
و به قدر نیاز تو فرود می آید، و به قدر آرزوی تو گسترده میشود، و به قدر ایمان تو کارگشا میشود، و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود، و به قدر دل امیدواران گرم میشود... پــدر میشود یتیمان را و مادر.
برادر میشود محتاجان برادر ی را. همسر میشود بی همسر ماندگان را. طفل میشود عقیمان را. امید میشود نا امیدان را.
راه میشود گمگشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را. شمشیر میشود رزمندگان را. عصا میشود پیران را. عشق میشود محتاجان ِ به عشق را...
خداوند همه چیز میشود همه کس را به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin