خانه پدر

                   

مگذار برای پناه یافتن از خطرها دعا کنم  ،
بلکه بی هراس با آن ها رو در رو شوم
...

مگذار برای تسکین دردم التماس کنم ،
بلکه قلبی برای فاتح شدن بر آن بخواهم
...

مگذار با هراس و اضطراب برای نجاتم تمنا کنم ،
بلکه برای شکیبایی در رسیدن به آزادی امیدوار باشم
...

آرزوی مرا برآورده ساز که زبون نباشم ،
تنها احساس رحمت تو برایم
پیروزی است ...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳۱ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                             

این دعا از تو اجابت هم ز تو
                      ایـمنی از تــــو مهابت هم ز تــــو
این دعا هم بخشش و تعلیم توست
                   ور نه در گلخن گلستان از چه رُست

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳٠ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                

”ای پروردگار ما،ای نفس در پرواز ما،این خواست تو است که در ما میخواهد.این آرزوی توست که در ما آرزو می کند.
این شوق توست که شبهای ما را روز میگرداند.شبهایی که از آن توست و روز هایی که مُلک توست.
ما نمیتوانیم چیزی از تو بخواهیم،زیرا تو نیاز های ما را نیک میدانی پیش از آنکه نیازها در ما زاده شود.
نیاز حقیقی ما تویی و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی همهٌ آرزو های ما را برآورده کرده ای.“

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳٠ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

       

یک شاخه
     در سیاهى جنگل
                     به سوى نور
                                  فریاد مى زند ... 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                 

 

در عشق.. زنده باید .. کز مرُده هیــــــــــــــچ نایــــد
دانی که کیست زنده؟ آن .. کو،

                                    ز عشــــــق .. زاید........

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٩ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

             

 
 
 

وقتی که دیگر نبود ،

 

                من به بودنش نیازمند شدم.

 

وقتی که دیگر رفت ،

 

                من در انتظار آمدنش نشستم.

 

 

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

 

                من او را دوست داشتم.

 

وقتی که او تمام کرد ،

 

                 من شروع کردم .

 

وقتی او تمام شد ،

 

                 من آغاز شدم .

 

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

 

مثل تنها زندگی کردن

 

                        مثل تنها مردن .....

----------------------------------------------------

سالروز هجرتش گرامی باد .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

     

گویند بایزید به خداوند گفت : خدایا می خواهم که از تو هیچ ، نخواهم .

 

و خداوند گفت :

 

باز هم خواستی !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢۸ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

           من دلم میخواهد              
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

               

                            HAPPY  GRADUATION

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٦ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                              

روزی از میکل آنژ پرسیدند که چگونه است که میتواند چنین آثار

زیبائی خلق کند ؟

مجسمه ساز پاسخ داد :« بسیار ساده است ، وقتـــی من به

قطعه ای نگاه میکنم ، مجسمه ای را در آن میبینم ، تنها کاری که 

باید بکنم این است که آنچه را به مجسمه تعلق ندارد دور کنم .» 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٦ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

        

فصل بهار بود. دو دانه در کنار یکدیگر نشسته بودند و درباره رشد و شکوفائی صحبت میکردند .

 دانه اول گفت: " برای شکفتن باید تغییر کنیم. می دانم شاید کمی سخت و هراس انگیز باشد؛ امامن میخواهم رشد کنم و به کمال برسم  می خواهم ریشه هایم را در خاک فرو ببرم و شاخه هایم را رو به آسمان بگسترانم و این در حالیست که ایمان دارم خورشید به گرمی دستم را خواهد گرفت و باران با مهربانی مرا سیراب خواهد نمود. دانه همچنان می گفت و از صمیم قلب میشکفت و می روئید.

 دانه دوم گفت: " هر چند دوست دارم شکوفا شوم؛ اما خیلی می ترسم. اگر ریشه هایم را در خاک تاریک فرو کنم؛ نمی دانم در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد؟ شاید سنگی سخت راهم را ببندد و یا ریشه هایم طعمه جانوران گردد. ممکن است گلهای زیبایم را تیغ رهگذران برُباید و ساقهء لطیفم را طوفان از جا برکَند. بهتر است منتظر فرصتی بهتر و جائی امن تر برای روئیدن باشم. او چنان در این افکار غرق شده بود که متوجه مرغ خانگی گرسنه ای که به طرفش می آمد نشد. در یک چشم بر هم زدن، دانه، طعمهء صیاد شد؛ در حالیکه هنوز طعم شیرین شکفتن را نچشیده بود. 

                                بر اساس داستانی از کتاب سوپ جوجه برای روح، ج1، ص 152

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٦ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

  

”به صحرا شدم،
عشق باریده بود،
چنانکه پای به برف فرو می شود،
به عشق فرو می شد.“

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                  

” شما رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویشید. اگر مسؤولیت کامل این ارکستر را می پذیرید، نباید قدمهای خود را با صدای طبل و شیپور دیگران میزان کنید. بلکه باید گوش به ساز و نوای ارکستر باطنی خود بسپارید؛ به صدای وجدانتان، به آوای کودکی که در درون شماست و به تمام نواهایی که از باطن شما بر می خیزند و شما افتخار رهبری و هدایت آنها دارید.“.......

” گدایان خیابان دهلی نو،
قایقرانان مالزی،
اشراف زادگان قصر بوکینگهام،
کارگران کارخانه های دیترویت و شما (هر که و در هر جا که می خواهید باشید)
سلولهای همانند و جداناپذیر تن واحد بشریت هستید“........

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٥ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

         

هر روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب اول از همه خدا را شکر کنید، سپس از خودتان بپرسید:”امروز چه چیزی را باید به جهانیان عرضه کنم؟“ 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢۳ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

            

.... ایوانف در چند جمله کوتاه ،تاریخ الموت و شخصیت حسن صباح

را برای صمد توضیح داد. صمد که برای اولین بار چنین اطلاعاتی را از

یک مرد خارجی می شنید ،برایش عجیب و باور نکردنی می نمود و

با خود می اندیشید که :چطور یک مرد خارجی از تاریخ الموت همه

چیز را میداند ، ولی او واکثر مردمان منطقه چیزی از حسن صبـــاح

نمی دانند !!

---------------------------------------------------------------------------

مطلب ذکر شده قسمتی از کتاب « راز آتشفشان » نوشته دوست خوبمان آقای علی رشوند میباشد.  http://www.rashvand5286.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٢ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                          

فرزانه باستان چین چوانگ تسه گفته است :

 

 

" من یکبار خواب دیدم پروانه ام، و حالا دیگر نمی دانم آیا

 

 

چوانگ تسه ام، که خواب دید پروانه است یا پروانه ام که خواب

 

 

 می بیند چوانگ تسه است.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

          

«دیوانگی» ادامه دادن همان رفتار همیشگی و انتظار داشتن نتیجه متفاوت است

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٠ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

             

انسان برای دیدن چهره‏اش به آب رونده نگاه نمی‏کند به آب ایستاده روی می‏کند زیرا تنها آنچه که خود آرام است می‏تواند آرامش را به دیگران برساند

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٠ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                        

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو بیافتد

پیش از فنای آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو...
در سفرم به سوی خدا...
که راهی ست ناشناخته

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                      

- ای نازنین کودک ِ دلبند
بازگو که از کجا آمده ای؟
 
من از پهنه ی بیکران هرجا
به اینجا آمده ام 
- این چشم ها را به رنگ ِ آبی
از کجا بدست آورده ای؟ 
در راه که می آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم
- و فروغ ِ چشمانت را،
این برق و چرخش از کجاست 
این برق، نیزه ی ستارگان است
که در دیده ام مانده است 
- آن دانه های کوچک ِ اشک را
از کدام جعبه ی جواهر ربوده ای؟ 
چون بدین جای رسیدم
آنها را در تالار ِ انتظار یافتم
- و آن پیشانی ات را بگو
که چگونه چون ایوان ِ آسمان، بلند و تابناک شد؟
در راه که می گذشتم
دستی مهربان آن را نوازش کرد 
- گونه هایت به کدامین موهبت
چون گلهای سپید و سرخ شد؟ 
چشمم در راه به چنان زیبایی ِ شوق انگیزی افتاد
که از هر چه آدمیان دانند و اندیشند، خوشتر است. 
- آن لبخند ِ سه گوش ِ سعادت بخش از کجاست؟ 
از آنجا که سه فرشته با هم مرا بوسیدند. 
- و این گوش های صدف شکل ِ مرواریدگون،
چگونه پدیدار شد؟ 
خداوند سخن می گفت
و این هر دو سر برآوردند تا بشنوند 
- و آن دستهای سپید
چگونه پدید آمد؟ 
این دست ها بندی هستند
که عشق بر خود نهاد
- آن پاهای کوچک ِ دردانه را
از کجا برگرفتی؟ 
از همان گنجینه
که بال های کروبیان در آنجا بود
- و چگونه ای همه چیزها در هم پیوست
و تو را پدید آورد؟ 
خداوند به من اندیشید
و من از میانه سر برآوردم
 
- اما چگونه شد ای نازنین
که تو پیش ِ ما آمدی؟
 
خداوند به شما اندیشید
و من اکنون در آغوش ِ شما هستم.
 
((ترجمه: دکتر حسین الهی قمشه ای))
منبع: کتاب کیمیا 3
نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٩ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

آسمان شو، ابر شو، باران ببار       آب اندر ناودان، ناید به کار

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

             

« سهل ابن التستری » گفت:

   «خلق بر سه قسم‌اند. گروهی‌اند با خود به جنگ برای خدای ـ تعالی ـ و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای، و گروهی‌اند با حق به جنگ برای خود، که: «چرا قضای تو به رضای ما نیست؟ چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟»

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                                 

ممکن

از ناممکن میپرسد :

« خانه ات کجاست ؟ »

پاسخ میدهد :

« در رو یاهای یک ناتوان . »

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

    

 

نومیدان را امیدوار خواسته ایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
در قلمرو خاک
باز یابد
کتاب رسالت ما

محبت است و زیبائی

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                  

                 «امروز» اولین روز بقیه زندگی شماست

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                   

الهی هر چه دادی نشان است و آئین فرداست و آنچه یافتیم پیغام است و خلعت بر جاست .

غم کی خورد آنکه شادمانیش توئی

                           یا کی مُرَد او که زندگانیش توئی         

در نسیه آن جهان کجا دل بندد

                          آنکس که به نقد این جهانیش توئی

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                    

تو نیستی که بینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به با د ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا می کنند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من
تو نیستی که ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من
به خواب می ماند
تنها به خواب میماند
چراغ ایینه دیوار بی تو غمگینند
تونیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو میگویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم
تونسیتی که ببینی چگونه دور از تو
دل رمیده ی من
به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

                               

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٩ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                          

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم
در آستانه دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد
پس به هیئت گنجی در آمدی
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است
!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را


 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٩ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

           

الهی وقت را به درد می نازم و زیادتی را میسازم ، به امید آنکه چون در این درد بگدازم ، درد و راحت هر دو بر اندازم .

خدایا من کیستم که بر درگاه تو زارم یا قصه درد خود بتو پردازم.

در عشق تو من کیم که در منزل من

                      از وصل رخت گلی دمد بر گل من

ای یار بارم ده تا داستان درد خود بتو پردازم ، بر درگاه تو میزارم و در امید بیم تو می نازم ، یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم .

مــــهر تو به مــــهر خاتم ندهم

وصلت به دم مسیح مــریم ندهم

عشــــــقت به هزار باغ خرم ندهم

یک دم غم تو به هر دو عالم ندهم

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۸ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

              

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

            تصویر زیبای بالا کار جوانان باذوق در و بلاگ « کافه عکس » میباشد .

                                         http://cafeax.blogfa.com/

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۸ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                    

 

ای خدا !تنهای تنها مانده ام
                  می رسد بانگی به گوشم آشنا
                  این صدای پای تصویر دل است
                   می رسد ازکوچه های آشنا

*
دوست دارم بشنوم آواز او

               او که می خواند به گوشم عشق را
               می تراود از نگاهش سادگی
               زنده می دارد درونم عشق را
*
 خالی از نیرنگ و بی آلایش است
                مهربان و دوست با گلبوته ها
                  در میان قلب های آهنین
                او فقط همصبحت گلپونه ها

*
ره نیابد هیچ شیطانی به او
               او مرا تا بیکران ها برده است
               گرچه من تنهای تنها مانده ام
               او مرا تا آسمان ها برده است...

                                                   ( فریبا شش بلوکی )

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٦ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                              

فراق یار ،

         نه آن میکند

                      که بتوان گفت ........

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٤ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin