خانه پدر

کریما خود بر گرفتی و کس نگفت که بردار ، اکنون که بر گرفتی مگذار و در سایه لطف خود میدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۳۱ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

              

گفتگوی پنهانی
ویلیام شکسپیر
غزل شماره 146
 
 
ای روح ِ مسکین ِ من
که در کمند ِ این جسم ِ گناه آلود اسیر آمده ای
و سپاهیان ِ طغیان گر ِ نفس، تو را در بند کشیده اند!
 
چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری
و دیوارهای برون را به رنگ های نشاط انگیز و گرانبها آراسته ای؟
 
حیف است چنان خراجی هنگفت
بر چنین اجاره ای کوتاه، که از خانه ی تن کرده ای
 
اگر پایان ِ قصه ی تن چنین است،
ای روح ِ من،
تو بر زیان ِ تن زیست کن؛
بگذار تا او بکاهد و از این کاستن بر گنج ِ درون ِ تو بیفزاید.
 
این ساعات ِ گذران را
که بر دریای سرمد کفی بیش نیست، بفروش
و بدین بهای اندک، اقلیم ِ ابد را به مـُلک ِ خویش در آور،
 
از درون سیر و برخوردار شو،
و بیش از این دیوار ِ بیرون را به زیب و فر میارای
 
و بدین سان مرگ ِ آدمی خوار را خوراک ِ خود ساز؛
که چون مرگ را در کام فرو بری،
دیگر هراس نیست و بیم ِ فنا نخواهد بود.
 
                                                  ترجمه: حسین الهی قمشه ای
                                                        منبع: کیمیا 3
 
نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۳٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

       

زندگی کوتاه است برای آنکه تو بخواهی از خود به یادگار بگذاری .شیرین است برای آنکه تو از زیبایی هایش لذت ببری.عمیق است برای آنکه تو بخواهی به رمز و راز آن پی ببری .وبی ارزش است اگر بخواهی تمام وقتت را برای مسایل مادی تلف کنی.تو آمده ای که با دست پر به حضورش برسی .خدایا کمکم کن تا وقتی به پیشگاه تو می آیم توخشنود باشی و من رستگار

                                        ( شهریور )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۳٠ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                    

آمد سحری ندا به میخانه ما            کای پیــــر خراباتی میخانه ما

برخیز که پر کنیم پیمانه خود           زان پیش که پر کنند پیمانه ما

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٩ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

قلب من پذیرای همه صورتهاست

 

قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی

 

و صومعه ای است برای راهبان ترسا

 

و معبدی است برای بت پرستان

 

و کعبه ایست برای حاجیان

 

قلب من الواح مقدس تورات است

 

و کتاب آسمانی قرآن

 

دین من عشق است

 

و ناقه عشق مرا به هر کجا بخواهد سوق میدهد

 

و این است ایمان و مذهب من

 

 

                                                            (ترجمه دکتر الهی قمشه ای)
نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                   

 

چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل سودا را
می نوش به نور باده ای ماه که ماه
بسیار بیاید و نیابد ما را
باید دانست که حکیم خیام از مقاصد علمی و دینی و پندی و معارفی،‌ غالبا تعبیر به می می نماید.
دلخوشی انسان آن است که در تحصیل کمال انسانی بکوشد،‌ با عجله،‌چنان که گویا فردا از این جهان می رود و کارش ناکرده و ناتمام می ماند و در کار دنیا پر حوصله و اهمال کار باشد چنانکه گویا هماره در دنیا خواهد بود و هر وقت بکند دیر نمی شود و هیچ هم نکند ضرر اساسی ندارد زیرا چندان ضرور نیست... «نور باده» نور حقیقی است که قوای فکری را براق و تیز رو می نماید که در پیدا کردن خبایای استعداد فطری،‌ چابک و بینا و کامیاب گردند و خطاب به نفس ناطقه بردن (اشاره به ماه اول در مصرع سوم است که منظور نظر حکیم از آن نفس می باشد) اشاره به آنکه نفس از خود جز استعداد تام هیچ ندارد و کسب نور باید از عقل کند که نور ذاتی دارد و مراد باده همان عقل است که پرده خرافات و خودبینی ها را میدرد
و نوشیدن می،‌ فرمانبرداری عقل است در این سراچه طبیعت که چون کاسه سرنگون است (شاید اشاره به کاسه سر نیز باشد) و اگر این کاسه برگردد و راست شود..

                                           ( شرح رباعیات خیام نوشته کیوان قزوینی)

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٧ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                           

 

بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر تو را سودمند
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکوئی
تو داد و دهش کن فریدون توئی

 

                                                      (فردوسی) 
                              

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٧ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()


حکیم ابوالقاسم حسن بن علی طوسی معروف به فردوسی (حدود ۳۲۹ تا حدود ۴۱۰ هجری قمری)، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و گویندهٔ شاهنامهٔ فردوسی

است که مشهورترین اثر حماسی فارسی است و طولانی‌ترین منظومه به زبان فارسی تا زمان خود بوده‌است. او را از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌گو دانسته‌اند.

---------------------------------------------------------------------------


(۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٧ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                    

وطن من. نفس هایت مرا تازه می کند .خاک زمینت بوی عشق می دهد .بوسه هایم برای گرمای وجودت .دوستت دارم اگر در مقابل همه زیبایی های دنیا کلبه کوچکی باشی وفقط در آغوش توست که آرامش احساس می کنم .خدایا به همه آنهایی که در غربت هستند قدرت تحمل دوری از وطن را عطا کن و دیدار وطن را برایشان مهیا ساز الهی آمین

                                             ( شهریور )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٧ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                             

ای کاش آدمی وطنش را
 مثل بنفشه ها
 در جعبه های خاک
 یک روز می توانست
 همراه خویشتن
ببرد هر کجا که خواست
 در روشنای باران

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٧ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                     

روزی می رسد که تو می آیی آرام و بی صدا و پر می کنی فضا را از طعم خوش عشق .آن روز هزار بهانه دارم برای پایکوبی و دست افشانی و بوسیدن زمین خدا .آمدی عشق دادی و امید و باز دوباره آسمان نور باران شد .فرشته ای به زمین آمد و یاد آور همه زیبایی ها شد

                                         ( شهریور  )

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢۳ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                 
پِی در پِی با دستان دراز شده
به درگاهت می آیم و تقاضای بیشتر و بیشتر دارم ...

بخشیدی و بخشیدی تو به من .
گاهی بسیار اندک .
گاهی به فراوانی
...

بعضی را برداشتم ، و برخی دیگر را رها کردم ؛
برخی بر دستانم سنگینی می کرد و برخی را به بازی می گرفتم ،
تا وقتی خسته می شدم و آن ها را می شکستم ،
تا وقتی که تکه ها و انباشته های هدایای تو بسیار وسیع شد و تو را پنهان کرد ،
و این چشم داشتِ بی وقفه قلب مرا بیشتر از جا کند
...

"
بِبَر ، آه بِبَر " اکنون فریاد من شده است ...

دستانم را بگیر ؛ بیرون بکش مرا از درون انبوه هدیه هایت و به سوی بی کرانی عریان حضور خالیت هدایت کن ...
نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٢ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                        

تعریف زیبائی از « واقعی بودن » از راه عشق از کتاب زیبای مارجری ویلیامز به نام

« خرگوش مخملی » :

روزی خرگوش پرسید « واقعی » چیه ؟ اسب لاغر و مردنی جواب داد:« واقعی

ربطی به این ندارد که تو چطوری ساخته شده ا ی. این چیزیه که برایت اتفاق

میافتد . وقتی بچه ای مدت خیلی زیادی تو را دوست داشت ، نه اینکه فقط باهات

بازی کنه ، بلکه واقعا تو را دوست داشت آ نوقت تو واقعی میشوی .»

خرگوش پرسید :«آدم دردش هم میاید ؟»اسب لاغر مردنی که همیشه راستش را

میگفت جواب داد:« گاهی اوقات . اما وقتی واقعی هستی اهمیتی نمیدهی

که ناراحتی بکشی . کلا تا وقتی واقعی بشی ، بیشتر موهایت به خاطر عشق

ریخته و چشمهایت از حدقه در آمده و پیچ و مهره هایت شل شده . اما این

چیزها اصلا اهمیتی نداره ، چون همینکه واقعی شدی نمیتوانی زشت باشی

مگر از چشم کسانی که حالیشون نیست ...به محض اینکه واقعی شدی ،

دوباره نمیتونی غیر واقعی بشی . این برای همیشه میماند ...»

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢۱ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                

خدایا تورا شکر می کنم برای تمام لحظه های زندگیم از ناملایمات درس گرفتم از خوشی ها لذت بردم .با بنده های خوبت آشنا شدم .چیز های خوبی را از دست دادم که آموختم قدر هر چیز را در لحظه بدانم که افسوس بی فایده است .چیزهای خوبتری را به دست آوردم که آموختم تو همیشه عشق منی و با منی .خدایا تا هستم کمکم کن که درست زندگی کنم و لحظه مرگم مرا دریاب که مشتاقانه به سویت بیایم .خدایا کمکم کن .....

                                                 ( شهریور )

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱۸ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

            

من در کنار پنجره ای رو به آسمان

می ایستم ، چنان که افق در برابرم

آ یینه ای فراختر از دریاست در این زلال روشن بی پایان

با سالهای گمشده دیدار می کنم ۰۰۰

                                                                       ( نادر نادر پور )

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٧ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 
 
 
جهان آکنده از زیباییست 
از زمین ِ زیر پای ،تا آسمان ِ بالای سر  
و از ابر و موج  تا کاغذ ِ ابر و باد ،   
و از بیرنگی‌ ِ عشق ، تا نقوش رنگارنگ شمشیرهای دمشق  
از تقارن ِ مهیب ِ شیر ،تا لطافت ِ نگاه ِ آهو
از افسون ِ نظم ، تا نظام ِ بی نظمی
از ریاضیات ،که شانه ی زلف پریشان ِ عالم است  
 تا نسیم ِ شعر،که بید مجنون ِ دل را پریشان می  کند۰ ۰ ۰
 
نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٧ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                  

   

حیــلت رها کن عاشقادیــوانه شو دیـوانه شو

وندر دل آتـــش درا   پـــروانه شو پــــروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وانگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو

 

 
نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٦ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

             

خدایا گرمی دستم وجود تو را به یاد می آورد .طپش قلبم صدای تو را زمزمه می کند و تمام وجودم تو را  می خواند مرا دریاب  تا  آن کنم که تو می خواهی به من توانایی آزار کسی را نده ومرا به حال خودم وا مگذار ....

                                                            ( شهریور )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

الهی روزگاری تو را میجستم خود را می یافتم ، اکنون خود را میجویم تو را می یابم ، ای محب را یاد و انس را یادگار ، چون حاضری این جستن به چه کار؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٤ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                    

 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانــی، پسر شــــش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جــوانی از آنجا مــــی‌گذشت. همین کـــــه چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشـــــــمهای آبـــــــــی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت "حالا به خانه برگرد. امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی "
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید:" خانم، شما خدا هستید؟"
زن جوان لبخندی زد و گفت:" نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم"
پسرک گفت: " مطمئن بودم با او نسبتی دارید."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

By Dan Clark
from Chicken Soup for the Woman’s Soul

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٤ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

       

نیکی بیافرین
تا نیکی های تو نیکی بیافریند
محبت کن تا محبت های تو محبت بیافریند 
همگان را دوست بدار
تا همگان دوستت ببدارند
این دستور داناترین شهریار شماست

از من بشنو ای بینا
آرام باش و آهسته
خشنود باش و خاموش
خاموش به وقت درست
گستاخی را به گور بسپار

آرام سخن بگو
شریف سخن بگو
شمرده سخن بگو

و به یاد آر همه درها و دروازه ها
به کلید خرد گشوده میشود
از خیانت خویش بترسید
از تنهایی بزرگ بترسید
و من شما را به جلال و گذشت
به روشنایی و به رویا وصیت میکنم

هزار پیروزی برساد
هزار درمان و هزار شادی برساد
این آرزوی من است
منم کوروش شهریار روشنایی ها

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٤ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                     

چنان دیدم دوش که خداوند جهان را شست
در بارش لطیف آسمانی خویش
و بامداد جهان را در آفتاب گستردتا خشک شود
هر تیغه باریک علف را شستشو کردو هر درخت لرزان را
و رگبارهایش رابر تپه ها فرو بارید و دریای مواج را جاروب کرد
گل سفید سفید تر شدگل سرخ سرختر شد
زیرا خداوند

چهره های عطر آگین همه را شست و در خواب کرد

هیچ پرنده ای نیست و هیچ زنبوری
 که پرنده ای پاک تر
و زنبوری پاکیزه تر نشده باشد
چنان دیدم
که خداوند جهان را شست
ای کاش مرا نیز می شست
و غبار آلودگیم را می زدود
و مانند آن سپیدار کهنسال
پاک و شفاف و درخشان می کرد


                                      William L.Stidger

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٤ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

               

 

 

 

گر بر در دیر می‌نشانی ما را
گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمهء هستی ماست
 
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱۳ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                       

در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب ونان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها ، تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست : مرگ

و آنچه را که درس میدهد :زندگیست

        ( فریدون مشیری )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٢ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                     

ای معلم دشت سرخ عاطفه ، با تو می شد غنچه ها را ناز کرد

با تو می شد سبز همپای نسیم ، تا فراسوی افق پرواز کرد

میتوان با هر نگاه آبی ات ، عکس زیبای شقایق را کشید

میتوان با هجی آرام تو ، شادمان تا شهر پیچک ها دوید

با تبسم های گرمت میتوان ، به تمام یاسها لبخند زد

با نسیم پاک یادت میتوان ، عشق را با هر دلی پیوند زد

در تپش های دل هر غنچه ای ، هر زمان و هر کجا رویای توست

مرحم زخم تمام یاسها ،قطره احساس از دریای توست

ای معلم

دشت سرخ عاطفه ،

با تو میشد یک شقایق را سرود

دوستت دارم ز اعماق وجود

بر تو صد ها شاخه گل ، صدها درود

( مریم حیدر زاده )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٢ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

              

تو آن درخت پرباری که سر به زیر داری

رنجها و بادهای سخت زندگی ،برگهایت را طلائی و درخشان کرد

اما تنه ات را نشکست

درختی که میتوان به آن تکیه کرد

از میوه هایش سیر شد

و زیر سایه اش آرمید.

زیر این درخت پر بار به اندازه روزهای عمرم درس گرفته ام

اگر نشدم آنچه که باید ،

لایق شاگردیت نبودم .

شهریور خوبم ،  خواهر گلم ، بهترین معلم زندگیم ،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز معلم به تو عزیز مبارک  

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٠ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                     

یک روز با شوق زندگی دست در دست پدرو مادرم بهر طرف می دویدم و دیری نگذشت که روحم هوای پرواز کرد نگاهم به چشمهای آنها ودلم در خیال پرواز .آرام پرها را باز کردم ودر حالی که به خیال خودم اوج میگرفتم نور عشقی را که از خانه پدر به چشم می خورد می دیدم .پدر و مادرم در حالی که پنهانی چشم های خیسشان را پاک می کردند به من لبخند می زدند و دست تکان می دادند .آنها به من آموختند که پرواز پسرم را با لبخند و عشق نگاه کنم و همیشه آشیان کوچک عشق را برای او و همسفر زیبایش گرم نگه دارم.

                                                       ( شهریور )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                            

.....این کودکان ، فرزندان شما نی اند . آنان پســـران و دخـــتران اشتیاق

حیاتند و هم از برای او . از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند،همراهیتان

کنند ، اما از شما نباشند . به آنان عشق خود توانید داد اما اندیشه خود را

هرگز ، که ایشان را افکاری دیگر به سر است . جسمشان را مــــاوائی

توانید داد ، اما روحشان را نه ، که روح آنان ساکن خانــه های فرداست

و دیدار فردا بر شما میسر نگردد. حتی در رویاهایتان . شـــما را شــاید

تلاشی سخت که همسان آنان شوید اما زهی خیال باطل که ایشــان

را به گونه خویش در آورید ، که زندگانی واپس رود ، نه در انتظار دیروز

درنگ کند . وباری شما چون کمانید که اولادتان همچون پیکــــان هائی

سرشار از زندگــی از آن رها شوند و به پیـــش روند و تیرانداز ، نشانه

را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامــــتان خمیده شود.

که تیرش تیز تر رود و در دشت نشیند پس شادمان می بایدتان ، چون

او هم شـــفیق تیرست که میرود و هم رفــــــیق کمان که می ماند .

                                                      ( جبران خلیل جبران )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۸ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

عشق شور زندگی بهمراه دارد . عشق جوانی با خود می آورد . عشق مهربانی وگذشت می آموزد

                                                                     ( فروردین )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٤ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                         

مادر عزیزم گل همیشه بهارم امید وارم همیشه با طراوت وشاد اب باشی دستهای با محبتت را بوسه باران می کنم از تمام رنجها وزحمات که در طول زندگیت متحمل شدی سپاس گذاری میکنم خاک پایت هستم

                                     ( فروردین )

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٤ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

 

                                     

ای مادرم ... نامی بزرگتر از نام عزیز تو را تابحال در هیچ کتابی ندیده ام و عشقی عظیمتر به عشق ترا در هیچ نقطه دنیا پیدا نکرده ام. مهر و صفا و محبت ترا ستایش میکنم .

                                        (دیــــداد )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

      

عشق زیبایی می آورد .عشق شکوه وآزادی میدهد .وعشق سفر غم را نوید می دهد .هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده 

عالم دوام ما

                                                                             ( شهریور )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

        

     خواهرم شهـــــــریور قلبی ز طلا در دل اوست
     که محــبت ز ازل خفته در آب و گـــــــل اوست
      عشق و انصاف و وفا مهر و صفا در سر اوست
     رحـــــم در مذهب او یک عمـــــل کامـل اوست
     دختری ساده و بی خدشه و شیرین چو شهد
     که محـــــبت برفیقان هــــدف عــــــادل اوست
     آنچه اندوخـــت به زحمـــــت همــــه را داد بباد
     به کسانی که بقـــول حکـــما سائـــــل اوست
     سالهـــا سختـــی یک زندگـــــی تلـــــــخ بدید
     با تحـــمل بجــهان گفـــت که نــی قابل اوست
     گر تو خواهــی که بدانـی به چه علت ناز است
     خـــــون پاک پــــــدر و مـــــادر او در دل اوســت

                                                   ( دیــــداد )

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

             

به شیرینی لبخند پر از راز و نگاهت که به هستی شرر انداخت و در

خاطره هایم همای شکرین است ، من اینک به کنار افق عشق تماشاگر

دستان پر از مهر تو بودم ، کزین غمکده شاید که اشارت به رهائی کندم

تا که سبکبال ، نه من ، ما به تماشا بنشینیم ، ........

غروب غم و پایان خزان را...........

                                                   ( گل افشان )

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱۸ سال قبل در دانشگاه اصفهان یکروز که وارد کلاس شدیم ، یکی از همکلاسیهای خوش ذوق ما

« آقای عزیز گل افشان » این شعر را  که خودشان سروده بودند ،  با خط بسیار زیبایشان روی تخته

نوشته بودند.هر کجا هستند موفق باشند.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin