خانه پدر

        

هر وقت دلت از زندگی گرفت

وقتی فکر میکنی هیچ دری از آسمان برویت باز نیست

و آنزمان که حضور گرم فرشته های خدا را احساس نمیکنی....

کافیست با نگاهی دقیق تر به اطرافت بنگری

شاید فرشته ای کوچک از طرف خداوند برایت لبخند امید بخشی

هدیه آورده باشد........

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٦ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

دگر گونی با باور دگرگونی آغاز می شود

و فردا با با پذیرفتن فردا

به آسمان بلند سوگند

به آفتاب تابنده 

 به رود پوینده 

 به کوه پایدار که ساییده می شود

و شره های آبهای بهاری آن را می ساید

که تو نخست باید فردا را با ور کنی

با همه توان تا درد های چسبیده امروز ریشه کن شود

و آبهای وامانده روان شود و....

تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی

تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد

این که فردا در روند آمدن خود (امروز) می شود

همچنانکه کودک --جوان

و جوان    پیر

داستان ما نیست

این که فردا  به هنگام امروز شدن شکل امروز نخواهد بود

داستان بزرگ ماست

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تشکر از آقای « علی رشوند » که اجازه دادند از نوشته های زیبا و عمیق ایشان در وبلاگ  ( هرانک ) در اینجا استفاده کنیم   .

                          http://www.rashvand5286.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                      

یــادبــادآن روزگــاران

                      یــادبــاد.......

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

               

آریاییها در روزگاران باستانی دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه می شد .  ولی پس از مدتی ،  تابستان دارای هفت ماه و زمستان دارای پنج ماه شد . در هر یک از این دو فصل جشنی برگزار می کردند که هر دو این جشنها را آغاز سال نو تلقی می کردند . در جشن  اول که به هنگام  آغاز فصل گرما  یعنی به هنگامی که گله ها را  از آغل به چمنهای سبز و خرم می کشانیدند و از دیدن چهره گرمابخش خورشید شاد می شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز می شد . در این ایام گله را به آغل باز می گرداندند و با توشه های اندوخته از آنها نگهداری می کردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتی به هنگام تدوین بخش کهن اوستا نیز در آغاز بهار بر پا می شده و شاید به نحوی که اکنون بر ما معلوم نیست آن را در برج مزبور ثابت نگاه می داشتند .
عید نوروز شش روز متوالی دوام  داشت و در این روزها ،  سلاطین بار عام می دادند و نجبای  بزرگ و  اعضای خاندان  خود را به  ترتیب  می پذیرفتند و به حاضران  عیدی می دادند . در روز اول سال مردم زود از خواب برمی خواستند ،  به کنار نهرها و قناتها و خود را می شستند و به یکدیگر آب می پاشیدند و شیرینی تعارف می کردند . صبح قبل از آنکه کلامی  گویند ، شکر یا عسل می خورند و برای حفظ بدن از نا خوشی ها و بدبختی ها روغن به تن می مالیدند.
اما  نوروز ،  پس از مرگ جمشید  نیز به حیات خود  ادامه  داد .  در معنا  ، نوروز ، از   هجمه ها و حمله های یونانیان ، اعراب ، ترکها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت کرد که مهم ترین  جشن  فرهنگی  میلیون ها  ایرانی است که در درون ایران  زندگی می کنند.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

ما ز بالاییم و بالا می رویمما از آن جا و از این جا نیستیملااله اندر پی الالله است همچو موج از خود برآوردیم سرخوانده​ای انا الیه راجعوناختر ما نیست در دور قمرای سخن خاموش کن با ما میاای که هستی ، راه را برما مبند

 

ما ز دریاییم و دریا می رویمما ز بی​جاییم و بی​جا می رویمهمچو لا ما هم به الا می رویم باز هم در خود تماشا می رویم تا بدانی که کجاها می رویملاجرم فوق ثریا می رویمبین که ما از رشک بی​ما می رویمما به کوه قاف و عنقا می رویم

 

                                                                                            ( مولوی )                                                                               

   

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

تو آ مده بودی به قهر یا به آشتی به مهر یا به کین ، نمیدانم، اما هر دو به دنبال

عروسکی بودیم که سالها بر گهواره خوابانیده بودیمش ،از شادیهایمان دوشیده

بودیم و بر دهان پلاستیکی اش چکانده بودیم ، موهایش راشانه کرده بودیم وهر

دو خندیده بودیم ، لباسش را نو کرده بودیم ، روی تکه نانی چند چــوب کبـــریت

روشن کردیم ، زیر پله را با کاغذ رنگی پوشاندیم و برایش رقصیدیم . تو سنگهای

یک قل دو قل ات را ریختی و تر دستی کردی ، آنها را به هوا پراکندی و با دســت

دیگر گرفتی ومن مبحوت تبحر تو بودم که هیچگاه نتوانستم سنگها را مثل تو از 

از هوا جمع کنم . تو موهای بلندت را روی شانه ها تاراندی و من محو در زیبایی

آنها موهای کوتاه و فرفریم را با دستها پوشاندم .تو زیبا بودی و من در آرزوی مثل

تو شدن . امروز تو بازگشتی با موهای ابریشمی ، برای بهتر دیدن  نیازی بــــــــــه

تاراندن آنها از پیشانی نداشتی و من دیدم  عروسک کودکی هایم را در دست تو ،آن را با خود

داشتی . تو کودکی هایم را با خود برده ای و من لطافت دستهای آنروز را ندارم

که لباس نو بپوشانمش ، دستانم را بزرگسالی پر کرده اما تو هنوز پر از کودکیها

هستی ، من تکه نانی با چند چوب کبریت به تو میدهم چون دیگر مملو از زندگی

شده ام و تو میتوانی آنها را با صداقت کودکیها یمان روشن کنی، تو میتــــوانــی

جشنی با پولکهای رنگی عشق به پا کنی . تو میتوانی فرشته ها را به جشن 

بخوانی و آنها میتوانند تو را غرق در بوسه کنند. بوسه های من بوی پس مانده

زنده بودن میدهند ، و تو بوی خدا گرفته ای ، دستانت برای زدودن اشکهایم

حریری اند ، آنها را برای روزهای کودکیمان نگهدار .

تو تمام ستاره های شبهای بر پشت بام خوابیدن را با خود به مهمانی برده ای

و تمام درخشش خورشید را در بعد از ظهرهای تابستان که در حیـــاط بـــــازی

میکردیم .تو تمام خنده های روزهای خوشیمان را برده ای و ومن نمیدانم آیــــا 

آنها را در جایی نگهداشته ای تا  یک بعداز ظهر گرم دیگر توی حیاط قالیچــــــه

پهن کنیم و عروسک بیمارمان را تیمار کنیم ؟

آیا تو تکه نانی را نگه داشته ای تا یک جشن تولد دیگر در غروب بی ریاییمان به پا

کنیم ؟ من آنها را گم کرده ام ...

و تو هنوز آنها را داری ، آنها را تو از من گرفته ای و با خود برده ای و من به اندازه

رفع دلگیری در یک جشن تولد که تو حضور نداری به قرض میخواهم .

این بزرگترین سخاوت تو خواهد بود، در روزهای اندوهم و میدانم که دریغش نمیکنی

من میدانم تو امروز برای بخشیدن دستهای خدا را داری .

                                                                     ( خواهرت هانیــــــــه )

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

 

عروس چمن مریم تابناک

گرو برده از نو عروسان خاک

که او را به جز سادگی مایه نیست

نکو روی محتاج پیرایه نیست

به رخ نور محض و به تن سیم ناب

به صافی چو اشک وبه پاکی چو آب

به روشندلی قطره شبنم است

به پاکیزگی دامن مریم است

چنان نازک اندام و سیمینه تن

که سیمین تن نازک اندام من

سخنها کند با من از روی دوست

ز گیسوی او بشنوم بوی دوست

به رخساره چون نازنین من است

نشانی ز ناز آفرین من است

بود جان ما سرخوش از جام او

که ما را گلی هست همنام او

گل من نه تنها بدان رنگ وبوست

که پاکیزه دامان پاکیزه خوست

قضا چون زند جام عمرم به سنگ

به داغم شود دیده ها لاله رنگ

به خاک سیه چون شود منزلم

بود داغ آن سیم تن بر دلم

بهاران چو گل از چمن بر دمد

گل مریم از خاک من بر دمد

نوازد دل و جان غمناک را

پر از بوی مریم کند خاک را

                             (  رهی معیری  )

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                           

بهار لبخند زیبای طبیعت به زندگی است،

نوید تولد رنگهای زیبا وبا طراوت ،

شروع نقاشی خداوند در صفحه ای پاک

با زیباترین رنگهای ممکن...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

                              

بلاخره برفها هم آب شدند و هر کجا که نگاه میکنیم

بنفشه های کوچک ، سر از زیر خاکهای  ســـرد  و

سخت در آوردند و با صورتهای لطیفشان به ما مژده

میدهند که گاهی میشــــــــود در اوج لطافـــــــت و

شکنندگی ، حریف  سهمگین و بیرحم را شکست داد

میشود پا در زنجیر زمین یخزده داشت و به خورشیــد

بی فروغی که از دوردستها نگاهی به ما دارد لبخنــد

شوق زد و سلام داد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

                                                     

 

من اناری را میکنم دانه

به دل میگویم ،

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود......

                                ( سهراب سپهری )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

با تشکر از http://kafshhayamkoo.persianblog.ir/ که مجموعه بسیار زیبایی از آثار سهراب را در خوددارد.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

دوست عزیزی میگفت در این روزهای برفی و گل ولای خیابانها ، چه موقع تبریک و مژده نوروز است بخصوص که اربعین هم در اه است .

ای عزیز ،همیشه بهار در کنار زمستان و تاریکی در کنار روشنی میباشد . همه زیبایی بهار در این است که بعد از زمستان میاید و همه زیبایی روز در این که شب را پشت سر گذاشته  ای و همه زیبایی زندگی در امید به روزهای روشن و بهاری است .

براستی که زمستان سخت و پر برف و سردی داشتیم ،برای من تمام سال سرد و سخت بود .

در سالی که گذشت دو نفر از دوستان خوبم که همبازی بچگی و دوست و همراز جوانی و همدم میانسالی من بودند را دست طبیعت از من گرفت،و از یکی دو یادگار عزیز و پسر گل و ازدیگری انبوهی از شعر ونقاشی برایم مانده که مثل فرزندانش برایم عزیز ند.

و البتـــــــه.........

کوهی از خاطرات تلخ و شیرین باهم بودن.

سال جدید را به این امید دوست دارم که بتوانم  راهنما و دوست شبهای تنهایی فرزندان  یکی  و همدرد مادر و خواهر داغدیده  دیگری ( که این مادر بهترین و عزیز ترین خواهر من است )  باشم.

توهم برایم دعا کن .امیدوارم قدر برفها وسردی هوا را بدانی و از زمستان وبهار و همه زندگیت لذت ببری.

عید تو هم مبارک.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

   
با بهاران تازه شو
عشق را بی حد و بی اندازه شو
راز بودن را ز دشتستان بجوی
عطر گلهای قشنگش را ببوی
در نسیم صبحگاهی شاد باش
در کنار جاری جویبار باش
روح را در تازگیش تازه کن
جان خود در پاکیش پاکیزه کن
زنده باش و نور باش
شوق باش و شور باش

 

                                  

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

   
دوازده ماه هر سال از تو جان یافت
به هر سالت همان ماهت کند یاد
گلستانیست از ماه های هر سال
پدر یادت کنیم هر دم به هر ماه
نام پارسی- نام پهلوی - اوستایی - نام فرشتگان
-------------------------------------------------------------
فروردین- فرورتین- فره وشی- فروهر-نیرو پیشرفت
اردیبهشت- ارتاوهیشتا- اشاوهیشتا -بهترین راستی و پاکی
خرداد - خردات - هنورو تات- تندرستی و رسایی
تیر - تیشتر - تیشتریه - ستاره باران
امرداد - امرتات - آمرتات - بی مرگی. جاودانی
شهریور - شهریور - کشریا وریا- شهریاری. نیرومند
مهر - میتر - میثر - دوستی. پیمان
آبان - ابان - اپم - آبها. هنگام آب. پاکی
آذر - اتور - اتر. ادر - آتش. فروغ
دی - د زو - د زوه. دثوش - آفریدگار.آفریننده
بهمن - وهومن - وهو منه - اندیشه نیک. عادل
سپندارمذ - سپندارمت- سپنتا آرمنیتی- فروتنی و مهرپاک
درود برعشق به اندیشه پاک پدر و مادرگرامیمان
از صدای سخن عشق ندیدم بهتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

                                                                                     ( دیداد  )

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

  

خداوندا به من کمک کن ، من تصمیم دارم در سال جدید...........

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط قائینی نظرات ()

  یکی از سنتهای بسیار زیبای ماایرانیان در استقبال از سال جدید ،                                                                                        

 سبز کردن انواع بذر است و شروع آن از چند روز آخر سال و بستگی به نوع بذر انتخاب

شده دارد.نتیجه هر چه باشد به فال نیک گرفته میشود و رشد بیشتر آن نشـــــان باروری و

بهره وری در سال نو دارد.

همین نیز میتواند اشاره ای باشد به اینکه میتوان برای سال جدید ، بذر نیتی را در دل کاشت

و با امید به مراقبت آن پرداخت و با هدفی نو به سال نو قدم گذاشت .

نیتتان خیـــــر و موفقیت همراهتان باشد.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

سوزن دوزی و آینه دوزی از صنایع دستی بلوچستان
از آنجا که در بلوچستان هر کجا به طبیعت نگاه میکنی رنگ خاکی شنهای کویری را میبینی و
در این طبیعت که گاهی طوفانهای شن بقدری شدید میشوند که باعث تلفات جانی هستند وهمه جاو همه چیز رنگ شنهای داغ بیابان را دارد ناگهان دیدن هنر و کارهای دستی که به دقت و حوصله همراه با رنگهای تند شاد با برق
آیینه های کوچک دوخته شده در زمینه پارچه های رنگی به ما نشان میدهد آ نجا که چشم بدنبال زیبایی و تنوع باشد به طبیعت رفته و اگر آنرا در طبیعت پیدا نکند خود خلق خواهد کرد به شور انگیزی و لطافت گلهای بهاری. او بازی رنگها رادر پارچه ها به نقش میکشد پارچه هایی که در هر یک سانت آن بارها سوزن فرورفته و هنر دست بلوچ حاصل جان لطیف ترین و زیباترین عضو خانواده یعنی زن ها و دختران است
درآرامش ریگهای داغ بیابان گوشه ای در خلوت خود زیبایی زاییده میشود کند و آرام اما ریشه دار مثل تولد جوانه های سبز بهاری
بهاری که هرگز تمام نمیشود
نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
 
 
                       ( فریدون مشیری )

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط قائینی نظرات ()

Design By : Pars Skin