خانه پدر
سال ششم
پنجشنبه زلزله شدیدی شهر و منطقه ای که ما درآن زندگی می کنیم را لرزاند. وقتی همه نگران و وحشت زده به طرف درهای خروجی ساختمانها فرار می کردند، یاد فروشنده های بساطی کردم که یک نقطه از گذرگاه ها را انتخاب می کنند بعد هم بساط را پهن می کنند و درحین رقابتهایی که با همکارانشان درآن منطقه موقت دارند ( و بعضی وقتها بی رحمانه هم می شود ) گاهی چنین فکر می کنند و فکر می کنیم که اینها همیشه اینجا بوده اند و تا همیشه هم خواهند ماند اما وقتی مامورقانون بی خبر از راه می رسد و با یک حرکت ناگهانی همه بساط را جمع کرده و بی قاعده و قانون ته ماشین مخصوصش خالی می کند و یا حتی گاهی که با چوب فقط اشاره ای می کند به کنار وسایل و آنچه به گفته خود بساطی ها دارو ندارشان حساب می شود ، ناگهان همه چیز تغییر می کند. و اینجا گذرگاهست و نه اقامتگاه و چه فکرهای خوب و سازنده که برای هر صاحبدلی می تواند راهگشا باشد . اما متاسفانه عمر این توجه و روشنی از عمر بساط ها کوتاه ترست. وقتی دقیق فکر می کنیم می بینیم درطی زندگی چقدرحرفها گفتیم و چقدرشنیدیم . بعضی از حرفها برای همون لحظه فقط ارزش دارند وفردای همان روز که به آنها فکر می کنیم پشیمان می شویم و یا شرمنده بعضی حرفها چه بگوییم و چه نگوییم فرقی ندارند و بی ارزش هستند ولی یک حرفهایی هم هستند که درطول زندگی شنیدیم که هرگز فراموش نمی کنیم یا آنچه که گفتیم و تا آخر عمر آن گفته ما جزیی از شخصیت و هویت ما شده. امیدوارم همه ما درزندگی وقتی بدون تعارف با خودمان خلوت می کنیم از خودمان شرمنده نباشیم 

برای مدت کوتاهی متوجه می شویم این همهْ زندگی نیست
و آنچه ماندنی تر به نظر می رسد روزمرگی و تکیه به نماندنی های زندگیست.

| Design By : Pars Skin |
